تبليغاتX
یک آدم و یک عالم
وقتي بلند بلند فكر مي كنم
 

يه كارايي هست كه خيلي سخته ولي لازمه. و من الان دارم ميرم يكي از اونا رو انجام بدم.

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت   توسط خی  | 

 

و امروز روز ديگري است،

                                باور كن!

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت   توسط خی  | 

 

آقا يه چند وقتي بود كه اصلا حس و حال وبلاگيدن نداشتم. نه خوندنش نه نوشتنش. امروز يه سر به بلاگِ بروبچ زدم دوباره وبلاگم اومد. واسه همين اومدم اينارو نوشتم.

واقعا آدم از نوشتن هر پُستي بايد منظوري داشته باشه؟ نه، من كه فكر نكنم لازم باشه.

 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت   توسط خی  | 

 

تو بهمن ٨٧ يه روز بدجوري از دست يه آدمي عصباني شدم. يه پُست هم نوشتم در مورد اون آدمه. مدتها بود خيلي كارمون به هم نمي‌افتاد ولي از امروز به بعد زياد با هم كار داريم چون حالا ديگه تو يه شركتيم. خداكنه قضاوتم در مورد عوض بشه و بتونيم باهم كار كنيم بازم.

 

+ نوشته شده در  88/05/14ساعت   توسط خی  | 

 

ديروز رفته بوديم شهروند دوتايي. كلي خريد داشتيم واسه خونه. وسط خريدا چشمون افتاد به يه قفسه پر از گلدوناي خوشگلِ ناز.

هر دو دلمون غش رفت واسه اونا. دلمون نيومد از كنارشون رد شيم بريم. سه تا خريديم. دوتا واسه خونه، يه آگلونماي كوچولو هم واسه دفتر كارم.

شايد با اين دوست تازه محيط كارم دلپذيرتر بشه.

 

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط خی  | 

 

با اينكه ديروز خيلي شنگول بودم و روز خيلي خوبي بود. بازم با اينكه اين روزا چندتا اتفاق خوب برام افتاده. ولي امروز از اون روزاي كسل كننده‌ي كشدارِ غير قابل تحمل بود.

نمي‌دونم چرا كسالتم نمي‌ره پيِ‌كارش كه مثه بچه آدم به كار و زندگيم برسم.

------------------------------------------------------------------------

 پي‌نوشت: خيلي وقته نه فيلمي ديدم كه ذهنمو عميقتر كنه نه كتابي خوندم كه از زندگي بگه. ديدنم خلاصه شده به برنامه هاي تيكه تيكه تلوزيوني و خوندنم به كتابايي كه مجبورم به خاطر كارم يا درسم بخونم. شايد بي حوصلگي از اينجا اومده باشه ولي مشكل اينجاست كه الان هم نمي تونم وقتي بذارم واسه ديدن و خوندن از زندگي.

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط خی  | 

 

شب سنگين بيابان گويا رمه‌ام را دزديد.

رَمه‌ام - آن همه شعري كه برايت گفتم -

                                           ناگهان گُم شد و رفت،

                                                         حرف مردم شد و رفت.

 

چه كسي گفت خداوند شَبان همه است،

                                 و برادرها را تا تَهِ دره سبز رهنمون خواهد بود؟

من شَبان رمه‌ي خود بودم و كسي آن بالا خود شَبان من معصوم نبود!

 

غفلت من رمه را از كف داد،

غفلت او شايد،

          هم از اين دست مرا،

                             هم از اين دست ترا،

                                                        رمه را،

                                                                  همه را. 

’’شهريار قنبري‘‘

 

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت   توسط خی  | 

 

خيلي دوست دارم بدونم چه جوريه كه بعضي وقتا يه كاريو خيلي با ميل و اشتياق انجام مي‌دم، گاهي وقتا همون كارو با جون كردن هم نمي‌تونم پيش ببرم. اصلا چيه كه بِهِم ميل و رغبتِ كار كردن ميده. پول؟ پيشرفت؟ زندگي خوب؟ ....

راستش خيلي چيزا هست كه اگه در عوض كار كردن بدست بيارم خوشحالم ميكنه ولي گاهي با داشتن همه اونا هم اصلا دست و دلم به كار نميره. تو دور و بَريام كه نگاه مي‌كنم ولي به اين اندازه بالا و پايين ندارن. گاهي خوشحالترن گاهي كِسِلتر ولي كارشونو انجام ميدن. حالا يه كم زودتر يا ديرتر. بهتر يا بدتر. بعضيا هم كه انگار ماشينن. همينجوري يِنواخت كار مي كنن. بدون بالا و پايين. نه خيلي ذوق و شوق دارن و نه خيلي بي انگيزه ميشن.

اونوقت من اينجوري نيستم اصلا. وقتي سرحال نباشم تقريبا هيچكاريو انجام نمي‌دم. نه كه نخواما، مي خوام ولي نميشه. تمركز ندارم. مُخَم ميره تعطيلات و انگار كه قرار نيست برگرده هيچوقت.

اونوقت هي كارا تَلنبار ميشه و من وقتم تلف ميشه و هيچي به هيچي. هي نگرانتر ميشم روز به روز. بد اخلاقتر ميشه ساعت به ساعت و ... از اين قضايا.

مثلا يه ساعت ديگه بايد برم جلسه. يه سري كار هم بايد انجام ميدادم واسه اين جلسه. وقت هم داشتم. ولي حالشو نداشتم. حتي تو اين يه ساعته هم فكر نكنم حس كار كردنم بياد. اونوقت ميرم جلسه و كارم عقب ميوفته و غرورم زخمي ميشه و بايد ببرمش بيمارستان غرور! كه اونم نداريم. اينجور وقتاس كه پيپ كشيدن واجب ميشه چه‌جورم!

خيلي دوست دارم بدونم تو بدن آدم چه اتفاقي ميفته كه آدم سرحال و پر انرژي ميشه و  دوست داره هي كاراي جديدتر و بيشتر انجام بده. يا چي ميشه آدم كِسِل و بي حوصله ميشه و كار و زندگي كردنش نمياد.

كلا آدميزادا پديده‌هاي عجيب غريبين. اونوقت من كه تو آدميزادا هم عجيب غريبم ببيين چي مي‌شم! كي مي‌تونه از كارام سر در بياره؟ وقتي خودم هنوز نتونستم.

 

+ نوشته شده در  88/04/07ساعت   توسط خی  | 

 

گاهي مي‌خوام پاشَم برم. نمي دونم كجا، يا چه‌جوري! فقط مي‌خوام پاشَم برم. ميگم خَشي خان راه بيوفت و برو! برو و ببين كه چقدر زندگي قشنگ‌تر مي‌شه.

واقعا ميشه؟

 

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت   توسط خی  | 

 

وقتي كارا پيش نميره،

وقتي روزا كسالت آوره،

وقتي قيافه آدماي دور و بَرِت مثه چكِ برگشتي مي‌مونه،

وقتي يه همكار مياد بهت مژده!!! ميده كه قراره كارت دو برابر بشه (اونم از نوع پر دردِسرش)،

وقتي هيچي تو محيطِ كار به هيجانت نمياره،

وقتي همكاراي خوبِت يكي يكي دارن استعفا ميدَن،

وقتي هر شبكه تلوزيوني (چه داخلي چه خارجي) رو نگاه مي‌كني كلي خبراي بد مي‌بيني و مي‌شنوي،

وقتي اميدي به بهتر شدن شرايط نداري (لااقل به اين زوديا)،

اونوقت چيكار ميشه كرد؟ پيش كي ميشه رفت، جز كسي كه كنارش فقط و فقط محبت و مهربوني مي‌بيني؟

كاشكي مي‌شد روزها و شبها فقط با هم بوديم! از جنگ و مرگ و بحران اقتصادي و هزار و يك جور درد و مرضِ ديگه هيچ خبري نبود! چقدر عالي مي‌شد اونوقت!

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت   توسط خی  |